تبليغاتX
آیا روحی اینجا هست؟
 
آیا روحی اینجا هست؟
 
 
من،روزها و خاطره ها
 
 

 

این دره عمیق است:

من نه رسم پریدن می دانم و  نه عادت به شنا کردن دارم

.............................................

ديگر برايم مهم نيست: از نردبان آسمان هم مي افتد

صد دست شايد صدا داشت اما، از دست هامان تكان هم مي افتد.

دلشوره دارم دلم شور دارد: من بعد از اين قصه خوابم نبرده

ديگر برايم مهم نيست : در فال من كهكشان هم مي افتد

♦♦♦

ديگر برايم مهم نيست: آب از سر من به دريا بريزد

دستي كه بالاتر از دست من...شد!!! از ته به بالا بريزد

دلشوره دارم دلم شور دارد؛ خون سياوش بگيرد جهان را

ديگر برايم مهم نيست: سودابه هم در دلش (( ما )) بريزد

♦♦♦

من بعد از اين قصه خوابم نبرده، خوابي كه ديدم : نديدم

ديگر برايم مهم نيست؛ حتي سرابي كه ديدم: نديدم

من مانده ام روي حرفم كه حرف است. بستي به نافم خطر را

آب از سر من گذشت و...  غير از حبابي كه ديدم: نديدم

♦♦♦

ديگر برايم مهم نيست : دنيا بزرگ است و ((من)) ريز ريز است

اينجا كه من هستم امن است!!! من سنگرم تا ابد پشت ميز است

خيري كه گفتي نديدم . از خير و شر دردسر پا به سر پر

لعنت به دنياي ما كه ... دعواي بين ((بگم ها)) و ((چيز)) است.

♦♦♦

♦♦

ديگر برايم مهم نيست: (( من)) دارد از عمق فنجان مي آيد

فالي كه ديدم برايت عجيب است : ... دارد زمستان مي آيد

((مي ترسم اي سايه مي ترسم اي دوست))، نان از سر من گذشته

آبي كه خوردم حلال است، دارد براي تو باران مي آيد...

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 17:5  توسط اشرف گیلانی  | 

 

 

اصلا حال و هوای قایم شدن ندارم:

تا صد هم که بشماری من پلک هایم را روی هم نمی گذارم.

 ........................................

♦♦♦

بازي از تو شروع شد: از من. يكنفر پشت تپه پنهان شد

باز گرگي که گله بانم بود؛ آمد و يار گوسفندان شد

من دوباره به قصه برگشتم(( زاغكي قالب پنيري ديد

روبه پر فريب حيلت ساز))، با دروغي که گفت چوپان شد

♦♦♦

من دوباره به قصه برگشتم. قصه درگير حرفي ديگر بود

گرگي بودم که گله مي بردم : خونه ي خاله از کدوم ور بود؟

هفت سنگ مرا به سنگي ريخت.توپ من را شكست با شيشه

گوسفندان به خواب مي رفتند، در عوض چشم هاي من تر بود.

♦♦♦

روي دوشم گذاشتم شب را، مست ها با شتاب مي رفتند

غول هاي چراغ جادوها، خسته با اضطراب مي رفتند

من دوباره به قصه برگشتم: (( زاغ مي خواست قارقار کند))

توي خوابي که پارس مي کردم گوسفندان به خواب مي رفتند.

♦♦♦

بازي از تو شروع شد: از من. باز دهقان خسته بي فانوس

((درکنارخطوط سيم پيام))؛ شاعري با کلامي نامانوس

((خارج از ده)) که دار مي بستند، (( يكي از کاج ها به خود لرزيد))

من دوباره به قصه برگشتم: دل به دريا زدم به اقيانوس

♦♦♦

بازي از تو شروع شد: از من. مثل اين شب کليشه اي بودم

((نيست بالاتر از سياهي رنگ)). روبَه گيج بيشه اي بودم

بسترم غرق خواب و بيداري، اين بدن هم حكايتي شده است

هفت سنگت شكست سنگ مرا، مثل يك گوي شيشه اي بودم

♦♦♦

♦♦♦

♦♦♦

بازي از تو شروع شد: از من. قصه ام بي کلام مي افتد

باز کبراي قصه بي تصميم، دارد از پشت بام مي افتد

من دوباره به قصه بر گشتم: ((زاغكي قالب پنيري ديد))

بازي انگار... اشكنك دارد، بي تومن، توي دام مي افتد

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 15:54  توسط اشرف گیلانی  | 

 

 

حتما خبر خود سوزي هاي اخير در تهران رو خوندين.

مطلب جديد البته با حذفيات ( نخونين سانسور)

به ياد آتش بازي

و خون بازي.

.........................

 

براي آتشي كه دامان بي گناه را مي سوزد:

 

در غبار مسلخي كه بسته اند، مرده اي

توي قالب يخي كه بسته اند، مرده اي

 

بوي وحشت از جنازه مي دهي ... بسوز

مرده!... بوي خون تازه مي دهي، بسوز

 

توي چارشنبه اي كه سورم است، دود شو

در تبي كه معبر عبورم است، دود شو

 

دود شو براي چارشنبه اي كه مي پزي به من

يخ بزن به كوري كسي كه مي خزي به من

‚‚‚

من نشسته ام براي سورهاي چارشنبه ام

توي آتش تو سر به راه مي شود تنم

من درختي خشك و ياغي ام، همين!

در فضاي تو تباه مي شود تنم

‚

بوي خون تازه مي دهم، ببين

گوشتم ميان آتش تو سوخته

يك نفر مرا كه خشك و ياغي ام

ناگهان به چارشنبه ها فروخته

‚

گر گرفته ام ميان شعله ها

در غبار مسلخي كه بسته اند، مانده ام

آخرين عبور چارشنبه با من است

در لجاجت يخي كه بسته اند، مانده ام

‚‚

ايها القضا و سرنوشت! گر بگير

هستي ام دوباره دود شد به نام تو

شعر دودي اي که گفته ام بخواني اش

چارشنبه شب سرود شد به نام تو

‚

يكنفر مرا گذاشت در اجاق... يخ زدم.

من كه از يخ كسي نخورده ام هنوز

مثل خشكي و ملخ بزن به دشت هام

توي چارشنبه كسي نمرده ام هنوز

‚

ريشه مرا بزن كه هيزمي شوم

آتشي گرفته است آشيان من

لالِ لالِ لالِ لال مي شوم. ببين

داغ چارشنبه ي تو بر زبان من

‚

ياغي! بوي خون تازه مي دهي، برو

توي شعله هاي هر شبي كه شد بمير

چارشنبه هاي آخر مرا به هم نزن

خود بساز و خود بسوز و خود بمير

‚

در هواي دودي تو مست مي كنند عابران

در تب تو ليز مي شوند چشم ها

در فضاي سرخ شعله هاي تو

درد مي كشند و جيز مي شوند چشم ها

‚‚‚

من نشسته ام براي سورهاي چارشنبه ام

سرخي تو زردي مرا مذاب مي كند

شعله هاي تو كه سوخت در فضاي من

چارشنبه سوري مرا كتاب مي كند...

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 18:35  توسط اشرف گیلانی  | 

 

          دلم تنگه برای گریه کردن

         کجاست مادر؟ کجاست گهواره من...   

‚        ‚      ‚

  تازه وقتي كه اولين انسان، داشت با مادرش زنا مي كرد

مرد قصه بدون حوايش، خسته در ساحلي شنا مي كرد

موجي بود و به ماسه بر مي خورد. مثل آبي به كاسه بر مي خورد

ناگهان حسي داشت جانش را، با دروغ تو آشنا مي كرد.

‚

 توي آب عكس  آخرش را ديد. سر به سر كاسه هاي خوني بود

خون به پا كرده بود و جان مي كرد. حس انساني اش عفوني بود

در خودش ماند و سردي تب شد. شهرزاد هزار و يك شب شد

مرد قصه بدون حوايش، غرق در حس بد شگوني بود

‚

حس خوبي نداشت مي دانست، درد دارد به راه مي افتد

با طنابي كه بسته بر گردن، عابري توي چاه مي افتد

...(( توي چاهي كه كند: - اول تو، .... تو به بودن بخند: -  اول تو))

مرد قصه هميشه حس مي كرد، عاقبت بي گناه مي افتد.

‚

قهرمان، قصه را پر از خون كرد. با خودش گفت: ((مست خواهم باخت.

دست بالاي دست بسيار است. توي جنگي كه هست، خواهم باخت .))

با خودش بي بهانه مي جنگيد. داشت با بازي زمانه مي جنگيد.

مرد قصه دوباره با خود گفت: (( من پس از اين شكست خواهم باخت.))

‚

مرد مي رفت و اسب  مي تازاند. توي باران شب شنا مي كرد.

داشت آن آخرين حضورش را، توي آيينه ماجرا مي  كرد.

به زمين و زمان تجاوز كرد.  خسته شد، ايستاد، ترمز كرد.

مرد قصه بدون حوايش، داشت با مادرش زنا مي كرد ...

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 19:52  توسط اشرف گیلانی  | 

دستي كه روي دستم خورد

پايي كه پشت پايم زد

و سري كه يكسره ام كرد با تکان سري.

.......

دستي در دستم.

پايي هم پايم.

حالا من مانده ام با سايه ام كه شب كه مي آيد

يادم نمي آيد كجا مي گذارمش.

 

ˆˆˆ

من دارم از نهايت شب حرف مي زنم

از روزگار مشكي و از بخت طوسي ات

از گربه هاي كشته شده توي چشم هات

از حجله اي كه پر نشده ...از عروسي ات

ˆ

من دارم از نهايت شب حرف مي زنم

فالي كه حافظانه مرا تيغ مي زند

پايي كه جاي پاي مرا خط كشيده است

تا مي رسد به سايه­ي  من جيغ مي زند.

ˆ

من دارم از نهايت شب حرف مي زنم.

از ابرهاي يائسه و چشم هاي خيس

از آسمان پر شده از خشكي و غبار

از استخوان پوك زمين، بركه خسيس

ˆ

من دارم از نهايت شب حرف مي زنم.

از لحظه اي كه آمدي و .... بي چراغ بود.

از آن دريچه اي كه پشت سرت اعتراف كرد:

آن آدمي كه تو از برف ساختي، كلاغ بود.

ˆ

امروز روز دوم دي ماه فصل توست.

دنيايم از نجابت تو طرد مي شود.

دنيا هميشه دور خودش تاب مي خورد.

در را ببند پشت سرت، سرد مي شود.

ˆ

غم روي شانه هاي تو بيداد مي كند.

((من)) پشت شيشه هاي تو از ياد مي رود.

دستي كشيده دست مرا توي دست هاش

در ازدحام همهمه بر باد مي رود.

ˆ

پشت همين دري كه توبستي چه حرف هاست

در وحشت عفوني تو درد مي كشم.

من دارم از نهايت شب حرف مي زنم.

در باتلاق خوني تو درد مي كشم.

ˆ

يك مشت حرف درهم و يك عمر افتضاح

قانون نانوشته­ي اين روزگار سرد

دنبال من نگرد به شب خو گرفته ام

اين سايه هرچه داشت،  برايت غروب كرد.

ˆ

سوگند مي خورم كه كسي غير من نبود

شرمنده ... از لجاجت شب حرف مي زنم.

امروز روز دوم دي ماه فصل توست.

من دارم از نهايت شب حرف مي زنم.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 18:10  توسط اشرف گیلانی  | 

می گویند: من ریگی به کفش داشته ام

اما من

با این پاهای برهنه...

O

O

O

مشغول یک خیانت مرموزم

مشغول در هوای تو ماسیدن

مشغول گم شدن... نرسیدن ها

با های و هوی حادثه لاسیدن

O

سرشارم از نحوست بیداری

دلگیرم از لجاجت بیهوشی

از دردهای مانده بر دوشم

تا حرف های پچ پچ در گوشی

O

در خواب های وحشی شهوت خیز

تا زوزه می کشیم ... پس هستیم

در گیر و دار آمدنی ناچار

ما زوزه می کشیم ... پس هستیم

O

در دفتری که خیس و تب آلود است

آغوش ناتمام کسی با خویش

مثل تماس دست کسی با من

مشغول این خیانت پایانیش

O

روزی پر از غبار و سیه روزی

روزی که طعمه ای به زبانم خورد؛

هم  دردهای تازه مرا پر کرد

هم مشت محکمی به دهانم خورد!

O

مشغول مردنم همه جا ...تنها

دیگر برای زندگی جانم نیست

من گم شدم بدون خودم، حتی

در گوری دسته جمعی نشانم نیست

OOO

مست از تماس خستگی ام با شب

گیج از هراس و دربدری در روز

گفتم ... نوشته ام که مرا بلعید

دلشوره های شاعره ای مرموز

 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 14:54  توسط اشرف گیلانی  | 

به یاد دهم  آبان ماه 1361

از خیر تمام روزهایم گذشته ام به خاطر یک روز.حالا آن روز است

و من سرگرم گذشتن از خیر روزهای دیگرم به خاطر یک روز.

..........

 

در عصر گرگ ها

معصومیت جواب نمی داد

ما هم شدیم داخل آدم بزرگ ها

 

♪♪♪♫♪♪♪

 

یک کلاغ از چهل کلاغم مرد.زیر پایم علف...نه! باغم مرد

کار دنیا همیشه معکوس است. سیر من را به سرکه برگردان

گله ام را که بی شبان کشتی. ماه من را در آسمان کشتی

شیشه ام را به سنگ دان بستی. ماهی ام را به برکه برگردان

♦♦♦

حجله ای بی عروس درگیر است. نیمه شب ها خروس درگیر است

آه... دیدم در آینه ، افسوس! مثل آدم بزرگ ها بودم

بره های مرا که چوپان خورد؛ از دروغم که نی لبک افسرد؛

تازه فهمیدم از خودم رازی : ((من سگ توله گرگ ها بودم))

♦♦♦

یک کلاغ از چهل کلاغم نیست. آن مترسک به کنج باغم نیست

آن عصایی که یار دستم بود، روبرو حرف های بد می زد

تیشه بودم که ریشه را می خواست. سنگی بودم که شیشه را می خواست

در خیابان که راه افتادم، سایه  ی من به من لگد می زد

♦♦♦

قطبی از من شمال تر می رفت. از خودم بی خیال تر می رفت

من که خورشید آسمان بودم، ناگهان در جنوب خوابم کرد

کرم شبتابی ماه راهم شد. آفتاب... شب سیاهم شد

توی گوشم دوباره لالا گفت. در سکوت غروب خوابم کرد

♦♦♦

♦♦

شعر من بی پناه و مایوس است. کار دنیا همیشه معکوس است

نطفه ام  را بکش، خلاصم کن؛ ماه من را در آسمان کشتی

توی خواب خودت بخوابانم. خواب خوبی نداری... می دانم.

توی گهواره ات سخن گفتم. گله ام را تو بی شبان کشتی

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 15:7  توسط اشرف گیلانی  | 
 

امروز هم افتاده ام روی دنده نوشتن.

دارم با حال، حال می کنم و

با گذشته خیال.

.........

از اشرفی که خودش را و کودکی ا ش را گم کرده است به زهرای باقری ای که فکر می کند هنوز هم کودکی ای هست و می دانم که نمی داند که من کودکی ام را گم کرده ام وقتی که داشتم دنبال بزرگ شدن می گشتم

در فضایت درخت و جاذبه نیست.ازلبت مثل سیب می افتم

باز ازجزر و مد دریاهات در فراز و نشیب می افتم

خواستم...نامت از دهان برود.در گشودم که آسمان برود

پر شدم من پر از صدا مثل ، اتفاقی عجیب می افتم

...

تف به این زندگی مثل سگم. می دوم تا به استخوان برسم

می دوم. زوزه می کشم شاید، توی این کوچه ها به نان برسم

توی این کوچه ها یکی شده اند. نان و درد و خدا یکی شده اند

ناگهان آسمان زمین افتاد.من دویدم به نردبان برسم

...

جاذبه در فضا معلق شد.سیب من توی باغ خوابش برد

جای سیب از درخت کرم افتاد.قصه گفتم، کلاغ خوابش برد

گله آمد که سگ پریشان شد.گرگ خندید و یار چوپان شد

نی لبک در تنور من تا پخت؛ مثل یک نان داغ خوابش برد

...

می دوم زوزه می کشم اما، نان من در تنورت افتاده است

در تب جزر و مد دریاهات، ماهی من به تورت افتاده است

در فضایت درخت و جاذبه نیست. غیر دلشوره مکاشفه نیست

نه... مرا طی نکن که گم بشوی. این طرف ها عبورت افتاده است!!!

...

خواستم...نامت از دهان برود.ناگهان تیره بخت می میرم

ناگهان مثل سیب می افتم. با سقوط از درخت می میرم

پر شدم من پر از صدا آیا، از خداییت چیزی کم می شد...؟

تف به این زندگی لعنتی ام.کاینچنین سفت و سخت می میرم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 19:21  توسط اشرف گیلانی  | 

 

 

چقدر رفتم كه به هيچ برسم.هرگز جايي براي نبودن نيست.          

ttt

 

                                                 

                                                بي مرگ...دوباره در كفن فرو رفتم.بي مرد... بدون زن فرو رفتم

از چاله به چاه و از خودم در چاه، در حال فرو شدن فرو رفتم

وقتي كه درخت در اجاق افتاد، انگار دوباره اتفاق افتاد

اي واي! كه بي تبر چها كردم.تا خرخره در لجن فرو رفتم

‚‚‚

از اين همه سر بزيري ام زمين خوردم.در اوج اسيري ام زمين خوردم

هر لحظه مرا كسي به جنگي خواند.در معركه تا بميري ام زمين خوردم

چون گله اي كه رها و ول مانده. مانند خري كه توي گل مانده

پرتاب شدم دوباره بي آنكه؛ تو...باز بگيري ام زمين خوردم

‚‚‚

هر درد كه مي خزيد، جان مي كندم.تنهايي كه مي گزيد، جان مي كندم

باراني روزهاي من پر از تنهايي.در باد كه مي وزيد، جان مي كندم

تخريب پس از تگرگ آوارم كرد.دلتنگي بعد مرگ آوارم كرد

تقويم تكان نخورد و من در آش... بعد از سفري كه مي پزيد جان مي كندم.

‚‚‚

در حال فرو شدن كه آوار شدم.از چاله به چاه و باز تكرار شدم

تا خرخره در لجن فرو مي شد، دستي كه به ياري اش پديدار شدم

بي مرد بدون زن سبد را پر كرد.انگار كه آتش ابد را پر كرد

خواب همه ي مرا به آتش بستند.انگار كه بي دوباره بيدار شدم

‚‚‚

‚

از زير سري كه داشتم، ترسيدم.هم از تبري كه داشتم، ترسيدم

من راوي آن هزار و يك شب بودم.از قصه  ديگري كه داشتم ،ترسيدم

در خواب من آن ستاره غمگين مرد.آن مردن صادقانه سنگين مرد

از زير سرم كه آسمان بالا رفت، از بال و پري كه داشتم ترسيدم.

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 11:45  توسط اشرف گیلانی  | 

آیا شما که صورتتان را

در سایه نقاب غم انگیز زندگی

مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یاس آور اندیشه می کنید

که زنده های امروزی

چیزی به جز تفاله یک زنده نیستند.

000

آدم شدم...من دارد از قابیل می میرد

در سایه حوا شدن...هابیل می میرد

هم بی کفن در گورم و بی گور مدفونم

از مردن این مرده عزراییل می میرد

هم دست بردم شاخه نزدیک را خوردم

هم سیب چیدم هم شب تاریک را خوردم

از هر طرف سردرگمی، بن بست...دلتنگی!

من گول این پس کوچه باریک را خوردم

سنگینی این سایه مجروح غرقم کرد

جسمی پر از وزن و تهی از روح غرقم کرد

تا دل به دریاها زدم طوفان مرا بلعید

صد قرن، دور از ماجرای نوح غرقم کرد

یک عمر دارم با هراس و بیم می جنگم

با وحشت و اندوه و بی تابیم می جنگم

من آخرین قربانی این قصه خواهم بود

بیهوده با چاقوی ابراهیم می جنگم

در وحشتم شاید مرا مرداب بردارد

دست مرا از خالی این خواب بردارد:

...- دریک سبد راهی کنیدم رو به دریاها

شاید مرا هم مثل موسی آب بردارد.

یک عمر بی گهواره سرگرم سخن ماندم

کوری شفایم داد و من انگار من ماندم

بعد از صلیب و ماجرای سیب خوابم برد

انگار عمری در مسیر گم شدن ماندم

◊◊◊

از من مرا دزدید و سیبم داد، می دانم

ایمان که آوردم صلیبم داد، می دانم

من با خودم درگیر شوری بی امان بودم

با هرچه غیر از من فریبم داد، می دانم.

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 15:26  توسط اشرف گیلانی  | 
 
  بالا